تبليغاتX
دل نوشته - دلم گرفت

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگی چقد غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هرچی بگم...

دیگه حوسله نوشتنم ندارم

خستم احساس میکنم که تمام استخونام خورد شدن

احساسم اینه که ساختمان وجودم که دونه دونه اجر هاشو بادستای خودم ساختم فروریخته احساس پوچیو بی شخصیتی میکنم

انقدر خسته هستم که دلم بخاد تا ابد بخوابم.

اون درخت خشکیده اون ماهی مرده اون کوهم فتح شده .

آسمون دلش گرفته. برگای پاییزیم حوصله ندارن زمینو رنگی کنن. هیچکس ماهیو رو زمین ندید نشونی ماهو گم کردن وخورشید غروب کرده ونمیخاد طلوعی در کار باشه.

دیگه بعد نقطه ها کسی نمیگه سر خط.

حیف که همه اشتباها قابل جبران نیست

وچه آسون تموم میشه اون شمع کوچیک گوشه خونه ولی برق اومده کسی به شمع احتیاج نداره.

چه ارزون وچه آسون باختی توی بازی غرورتم شکستن به چی داری مینازی. بازنده همیشگی.بازی تمومه.

آدما شبیسازی شدن. رویا ها تموم شدن.غصه گو ها خسه شدن شایدم غصه ها تموم شدن.

چی می نویسم نمیدونم

چرا می نویسم نمیدونم

چیزی وجود نداره ازاولم نداشته

احمق

خسته شدم بسه

خدایا تمام خستگیای دنیا وتمام غمای دنیا توی دلمه گریه هم نمیتونه آرومم کنه حتی اگه اشکام کره زمینو بگیره

منو ببخش دسه خودم نیست احمقم



جمعه هشتم شهریور 1387 |