روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟... من هم زير آن نوشتم:بايد
صبر کند..براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد
چه کند؟... من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست.....
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما
زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.....
برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟
من به او خنديدم كمي آزرده و حيرتزده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.
باز هم خنديدم.
گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین ميداد
آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم
و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي وقفهي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بيگمان ميفهمي پنج وارونه چه معنا دارد
